تبليغاتX
دل آشفته

































دل آشفته

آشفته دلم در طلبت مولایم ...

کاش دستم بهش میرسید تا نشونش میدادم که دهن کثیفش جای اسم زیبا و قشنگ ارباب ما نیست

کاش دستم بهش میرسید که محکم میزدم تو دهنش که دیگه از این غلطا نکنه

کاش حکم ارتدادش صادر میشد که برم سراغش خفش کنم که دیگه نتونه نفس بکشه چه برسه به خوندن

خدا لعنتت کنه شاهین نجفی

ان شاالله که بدنت کرم بیوفته و با اون چشای کثیفت اونا رو ببینی

ان شاالله روزی یه بار بمیری

امامم ، روز به روز غریبیتونو بیشتر حس میکنم.صحنه ی بارگاه مخروبه ای که دوستان این آدم (کاش میشد بهش بگی آدم) خرابش کردند از جلوی چشمام نمیره

شهادتتون نزدیکه آقا

قربون قدماتون برم

یه نگاه به من حقیر بندازید؛شیعه هاتون هم مثل شما غریبند.

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:12 توسط دل آشفته| |

دیشب یکی از بدترین شبای زندگیم بود

شبی که دیدم غریبی رو، دیدم بی کسی رو ...

ما اینجا برنامه گذاشتیم هر هفته جمع میشیم برای کلاس تفسیر قرآن؛این هفته هم خونه ی یکی از بچه ها دعوت بودیم.

وقتی رفتم تو دیدم دوتا از اون بچه هایی که حجابشونو رعایت نمیکنن اونجان. با خودم گقتم کلاس قرآن پیچید چون بچه هایی که اینجا هستن اینقدر محافظه کار شدند که از اونور پشت بوم افتادن؛ یعنی اونا رو به همه ی کارای دینی ترجیح میدن توجیهشونم اینه که باید باشون دوست شد تا رنگ خدایی بگیرن!!!!!

بحث ریا نیست ولی من ایام فاطمیه مشکی میپوشم؛ ایندفه هم همین کارو کردم ولی فکر نمیکردم این مشکی پوشیدن من ماجرایی بشه













خلاصه

من که نشستم یکی برگشت گفت چرا مشکی پوشیدی؛ منم که خودمو آماده کرده بودم که هرکی پرسید بگم به خاطر فاطمیه است تا اینها هم بفهمن که کسایی هستن که حضرت زهرا (س) رو دوست دارند، سریع گفتم آخه فاطمیه است گفتن خب باشه ولی اینجوری دل اطرافیان میگیره اومدی اینجا نمیپوشیدی !!

منم گفتم من پوشیدم که یادم بمونه فاطمیست و چی شده دیگه دل دیگران میگیره دیگه

همین مکالمات کوتاه باعث شد که تو راه برگشت تو مترو از طرف دوتا از دوستام که واقعا بچه های مذهبی ایی هستن آماج تیر قرار بگیرم

که اولا تو چرا مشکی پوشیدی؟

دوما حالا که پوشیدی چرا گفتی اینا دین زده میشن، نمیتونن هضم کنن و از این قبیل توجیهات

منم که تاحالا فکر نمیکردم که به این جور آدما باید جواب چنین سوالی رو بدم شرو کردم از باب دلایلم وارد شدن و توضیح که چرا مشکی پوشیدمو چرا اصرار دارم بگم دلیل پوشیدنشو

ولی ای دل غافل که این ربطی به تو نداره دل آشفته این غریبیو بی کسی حضرت زهرا(س) ست که حتی بین کسایی هم که میگن دوسش دارن غریبه؛این دنباله ی همون سیلی و غربت تو کوچه است

این همون موقعیه که در خونه ها رو میزدو کسی توجهی نکرد

نمیدونستم هنوز داستان کوچه و در و دیوار داره اجرا میشه نمیدونستم که اینا مال الانه

آخ که چه ائمه غریبن که شیعیانشونم حاضر نیستن بخاطر ظلمی که بشون شده حتی چند ساعت دلگیر شن

جگرم سوخت

دلم سوخت

یا فاطمه الزهرا (س) ادرکنی ادرکنی ادرکنی


نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 12:15 توسط دل آشفته| |

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 12:30 توسط دل آشفته| |

اولین روزی که چادر سر کردم وقتی بود که اول دبیرستان شدم(البته بچگی هامم چادر داشتم ولی اونا فقط از روی بچگی بود و من خیلی بشون اهمیت نمیدم)

مامانم یه چار خوشکل خریده بود و بهم داد گفت دخترم بزرگ شدی باید از نامحرم خودتو بپوشونی اینم هدیه ی تو برا بزرگ شدنت

منم چادرو سر کردم انصافا هم تا پیش دانشگاهی خوب سرم کردم ولی چون خودم هنوز نفهمیده بودم این چادر چه نعمت بزرگیه پیش دانشگاهی به بهانه ی اینکه جلوی دستو پامو میگیره از سرم برداشتم؛ اون موقع هیچ حس خاصی نداشتم حتی نمیفهمیدم بدون اون چقدر راه رفتن تو خیابون سخته ،حتی نمیفهمیدم که تحمل نگاه هوس آلود چقدر سخته

تا اینکه به لطف خدا دانشگاه شاهد قبول شدم؛ اون موقع هم چادرو فقط تو انشگاه سر میکردم چون دانشگاهمون چادر اجبار بود،سر کلاسم به هوای اینکه میخوره زمین کثیف میشه در میاوردم

بعد از یه مدت با یه سری از بچه ها آشنا شدم که خیلی خفن بودن(تو انجمن اسلامی مستقل دانشگاهمون) ؛دلیل آشناییمم حرم امام رضا (ع) بود یعنی به عشق زیارت آقا علی بن موسی الرضا(ع) با اونا همراه شدم اومدم چادرمو دربیارم که دیدم همه ی آقایون با نگاه معذب سریع سرشونو مینداختن پایین و رد میشدن،گفتم تو که تو دانشگاه سرت میکنی بذار این بندگان خدا اذیت نشن بشون احترام بذار و سرت کن، خلاصه اون موقع حس میکردم دارم چادرمو تحمل میکنم تازه از اون چادر ملیا (چادر مدرن)سرم میکردم

روزای آخر این سفر ازمون یه امتحانی گرفتن گفتن هرکی قبول بشه میبریمش مناطق جنگی منم گفتم چه خوب یه امتحانه دیگه کار سختی نیست. ازقضا منم جزو 17-18 نفر اول شدم و عازم کربلای ایران

بعد از ورودم به شلمچه انگار رنگ دنیا برام عوض شد؛ تازه فهمیدم من چقدر بدم( نمیدونم رفتید اونجا یا میتونید این حسو درک کنید) پشت شبکه های حصار که اونورش تقریبا خاک عراق بود.یه آقایی اومد گفت اینجا نزدیک ترین نقطه ی ایران به کربلاست 

اه از نهاد ما بلند شد بعد از زیارت نامه خوندن پای اون حصارا به خود آقا قول دادم که آدم بشم و سعی کنم بچه ی خوبی باشم در عوضش اون منو پیش خودش ببره .از اونجا که برگشتم دیگه چادرمو زمین نذاشتم ، سعی کردم برای رضای خدا خیلی از کارارو انجام بدم 

ابی عبدالله (ع) هم که همیشه لطفشون شامل حال ماست تابستون همون سال منو طلبیدن کربلا 

وقتی برگشتم یه آدم دیگه شده بودم دیگه از نگاه های بد ناراحت که چه عرض کنم زجر میکشیدم تازه چادر معمولی سرم میکردمو سعی میکردم روی صورتمو تا حدی بپوشونم تا با حیا تر بشم دیگه حس نمیکردم دارم تحملش میکنم از وجودش لذت میبردم

الان تو هرجایی که برم از سرم برش نمیدارم حتی توی کوه و اصلا هم احساس سختی نمیکنم منو چادر الان با هم دوستیم اون منو اذیت نمیکنه منم سعی میکنم حرمتشو نگه دارم

 واقعا چادر به خانوم  که زیباترین مخلوق خداست ؛که دیگران از دیدن زیباییش انگشت حیرت به دهان فرو میکنن ، اجازه میده که راحت بدون هیچ دغدغه ای از نامردا وارد اجتماع بشه و بتونه استعدادهاشو که خدا بش داده بدون نگاه به جنسیتش شکوفا کنه

و هر لحظه بگه

تبارک الله احسن الخالقین

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 11:17 توسط دل آشفته| |

ولایتت را حس می کنم ؛ حضورت را حس می کنم

نظارت گام به گامت را حس میکنم

آقا جان سایه ی پر مهرت را بر تک تک لحظاتم حس میکنم 

تو همیشه با منی؛ همیشه همراهم بودی و من نفهمیدم حضورت را بعد از سالها بازگشت به خاطراتم دریافتم 

تازه دریافتم که نجواهایم را شنیده ای و دعاهایم را گوش کردی و اشکهایم را که اکثر نه از فراقت بلکه از دیدن ظلم و فساد آلوچه آلوچه بر زمین میریخت نگریستی

آری من همان بنده ی بی توجهی هستم که شما را نه برای خودتان بلکه برای خودم میخواستم

آقاجان روسیاهم، به ناچار دست به دامان مادرتان میشوم

آقا جان چند وقتی است که دعای عهدم ترک شده ولی عهدم با شما را نمیشکنم

آقاجانم همیشه من بد بودمو شما خوبی کردید از من ناامید نشوید 

آقا جان به گیسوان پریشان عمه ات زینب قسمت میدهم دست ما را در تاریکی ها و ظلمت آخر الزمان بگیر

آقا جان نمیدانم چطور تسلیت بگویم شهادت پدر بزرگوارتان را؟فقط میتوانم بگویم از وقتی بارگاه مظلوم و غریبشان را دیدم دلم بند شد دیگر از سامرا برنگشت همان جا مجاور شد.

خدایا بحق پنج تن فرج مولایمان را نزدیک بفرما 

ولایتت بر شیعیان مبارک دلمان گرم به وجودتان و وجود نائبتان است وگرنه ما بی کس و تنهاییم

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 18:37 توسط دل آشفته| |

چه جای توضیح دارد این کلام که خود شیوا و دلنشین است.

آری عزیزان با خود ببرید این کلامها را در دل نگهدارید این انذارها را و در مقابل چشمان خود قرار دهید تصویر اماممان را

خوش آمدید به کشور ما؛ خوش آمدید به کشور اسلامی ما؛ زیارتتان قبول

احمد حسن

چه خوش سلام کردی به مولایمان و جان ما نیز فدای مولایمان و اندیشه های انقلابی مردم کشورت، ما نیز با افتادن تک تک گلهای کشورت گریستیم و برای بی یاوریتان دعا کردیم و دندانی از خشم ظالمان فشار دادیم 

ما نیز برای غربت تو و همرزمانت گریستیم؛ مهدی فاطمه (عج) یاورتان باد  

ای کشورم مبارکت باد 33سال اسلام،33 سال زندگی، 33 سال فهمیدگی و 33 سال 

استقلال

آزادی

جمهوری اسلامی

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 2:12 توسط دل آشفته| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody